دیگران
میرم یه جای جدید....حرفای جدید....آدمای جدید.
یاساشی هیتو
فردا میبینمت...مثل عکست باش...
خوشحالم؟فک کنم.
پ.ن:اینکه انقد راحت میگم به تخمم و میگذرم...خدایی انقدر که حال میکنم با این قسمت اخلاقم.
پنیر کیری
سه تا آدم مست، توی یه اتاق تاریک، روی یه تخت، لیواناشونو بردن بالا:به سلامتی.... سه تا آدم مست، توی یه اتاق تاریک، روی یه تخت، دستاشونو گذاشتن روی هم : یکی برای همه ، همه برای یکی... سه تا آدم مست، توی یه اتاق تاریک، روی یه تخت، نقشه رو اوردن بیرون: انبار موزه هنرهای معاصر.... سه تا آدم مست، توی یه اتاق تاریک، روی یه تخت، هفت تیرارو دست به دست کردن ..فشنگ مساوی برای همه: نفری سه تا.... سه تا آدم مست توی یه اتاق تاریک روی یه تخت،اولی به دومی خندید ..سومی خودشو زد به اون راه..لیوانا بالا :به سلامتی... سه تا آدم مست، توی یه اتاق تاریک، روی یه تخت، دومی پاهاشو دراز کرد..اولی خودشو پهن کرد..سومی چسبید به دیوار: بیخیال بابا ..یکی برای همه، همه برای یکی... سه تا ادم مست توی یه اتاق تاریک روی یه تخت( د آخه مرتیکه ی الاغ اون چشمای کورتو باز کن ..من دیگه رو تخت نیستم)..راست میگه این داداشمون خب...پس از اول: دو تا آدم مست، توی یه اتاق تاریک، روی یه تخت، دومی به اولی :بخورمت جیگر :آییییییی... اوووفففففف...آآآآخخخ..یواش. یه آدم مست، پشت پاراوان، روی کاناپه، لیوانشو سر کشید اسلحه شو گذاشت زیر بالشش و تخت خوابید: (و اینجوریا بود که سرقت از موزه به گا رفت) پاشین بابا ...جمش کنین تخم سگا که ریدین به قصه من... تخت و کاناپه رو خالی کنین کلی کار دارم..یکی اون برق بزنه.
درباره الی
صدای قرآن و شیونی که از تو خونه ی همسایه میاد منو می بره به اون تابستون دور 17 سالگی که حسابی عاشق پسر همین همسایه شده بودم که کانادا بود و من اصلن ندیده بودمش و میگفتن مامانه( که تازه اومده بودن محل ما) دنبال دختر میگرده براش که بفرستتش اون ور و منم که عاشق اون ور...مامانه که زشت بود و یقور و سیاه و گنده و لهجه ی عربی داشت و یه عالمه خالکوبی های حال بهم زن رو دست و چونه ش و، کلن موجود غریبی بود .. پسره رو اما هیچ کس ندیده بود و فقط یه عکس بود که مامانه یکی دوبار به مامانم و باقی همسایه ها نشون داده بود که میگفتن قیافه ش خیلی خوبه...دو ماهی از اومدنش به محل ما نگذشته بود که دوره افتاد خونه هایی که دختر داشتن و یه ساعتی تو هر خونه یی به هوای خواستگاری می نشست و چایی و شیرینی و حرف و بعدشم خدافظ شما و میومد بیرون و فرداش میرفت خونه ی دختر بعدی بدون اینکه به قبلیه جواب داده باشه که از دخترشون خوشش اومده یا نه...اینجوریا روزا میگذشت و هی مامانه به خونه ما نزدیکتر میشد و قلب من هی بیشتر و بیشتر میومد تو دهنم، که اونروزا حسابی عاشق شده بودم و از در خونشون که رد میشدم قلبم تند تر میزد و قدمام آهسته ترمیشد..مدرسه رو پر کرده بودم که نامزد کردم و نامزدم کانادا ست وووووووو ... من غرق تو خیال بافی و چاخان کردنای خودم بودم که کم کم زمزمه ها شروع شد .. همسایه هایی که قبلش رفته بود خونه شون، شروع کردن به حرفای اول در گوشی و بعد بلند بلند و آخر مسخره کردن و شایعه ها راه افتاد و حرفها براش در اومد که : اصلن پسری تو کار نیست و یارو اجاقش کوره وبرا پسر خیالیش دنبال زن میگرده و با اینکارا میخواد از تنهایی در بیاد.. دو سه روز نکشید که تمام محل پر شد که مامانه همه رو سر کار گذاشته و دیونه س و کلاهبردار و شایدم دزد...همه اهالی باور کردن غیر از من : که منتظر بودم وعاشق و 17 ساله و هرروز صبح میگفتم امروز میاد و تو خیالم هزار بار براش چایی می بردم و قرمزمی شدم وداغ و مامان صداش می کردم و کار تموم.....که هیچ وقت نیومد . خونه ی هیچ کس دیگه ای هم نرفت تو محل، که زمزمه ها به گوشش رسیده بود و دلخور.. دیگه از پسرش حرفی نزد ...17 سالگی داشت تموم میشد و تابستون هم، انتظار اومدن مامانه به خونمون هم دیگه خسته م کرده بود و مامانه هم ساکت بود و هیچ نشونه ای از نامزد خیالیم نمیداد، اینا بود که داغی و از تنم پروند و یخ کردم و بیخیال عاشقی و کانادا شدم و نامزدمو فرستادم رفت پی کارش...حالا دیگه مامانه شده بود یه همسایه عادی که تو صف نون وایمیساد و تو دوره های زنونه شرکت میکرد و سبزی میخرید و در گوشی حرف میزد و حرف در میورد و تیکه مینداخت و با همسایه ها حسابی جور شده بود و اونا هم دیگه پسر خیالی و فراموش کردن و کم کم یادشون رفت که سر کارشون گذاشته و شروع کردن به دلسوزی برا اجاق کوریش.
پسره رو اما من بعدها دیدم که راستکی قشنگ بود و اونقدرآدم حسابی که حتا اگه کانادایی هم تو کار نبود میشد با خیالش بکوب تمام 17 سالگی و تا 40 سالگی رفت.مامانه چه پزی داد تو محل با پسری که برگشته بود و عروسی که براش تو همون مدت سکوتش تو محل ما، از یه محل دیگه گرفته بود و.... اینجوریا بود که ریده شد به تمام 17 سالگی عاشقونه ی من.
حالا که صدای شیون میاد و وسطاش صدای جیغ زنونه ای که مامان مامان میکنه و نمیدونه که چه راحت داره تمام آرزوی 17 سالگی منو داد میکشه که چقدر دوست داشتم کسیو که اون داره الان برا مردنش جیغ میکشه مامان صدا کنم..که منم نمیدونم این بغضی که الان دارم سنگین تره یا اگه جای اون زنی بودم که داره عربده میکشه.
صدای قرآن همینچوری داره میاد و گریه ها هی کم و زیاد میشه و من خدا خدا میکنم که تموم نشه که یادم بیوفته که اصلن تو 17 سالگی من، این خونواده هنوز نیومده بودن محل ما و یه 4سال بعدش اومدن ..که تو تابستون 17 سالگی من هیچ خبری از عشق نبود و فقط گرما بود وتجدیدی و بوی گند مردای عرق کرده ی توی اتوبوس...فعلن که قرآن هست و صدای گریه و من یه 17 ساله ی عاشقم.
*
رضایی
شوخی میکنین..احیانن انتظار ندارین که من بشینم براتون درباره تنه ی بریده ی درخت یه پارک هم کس وشعر بگم ؟هان؟ عمرن. پ.ن:ای ریدم به هرچی آدم علاف بیکاره..والا.
احمدی نژاد
دختر فالگیری که هر شب توی پارک روی تنه ی بریده درخت میشست اومد طرفم و بدون اینکه بهم نگاه کنه دستم و گرفت و چاقوی دسته صورتی و گذاشت تو دستم و گفت وقتشه..گفتم وقت چی؟ گفت بگیر میفهمی ...چاقو رو انداختم زمین گفتم نمیدونی من از رنگ صورتی حالم به هم میخوره ؟ دختر فالگیر چیزی نگفت دولا شد چاقو رو از زمین برداشت و گذاشت تو دستم و سرشو انداخت پایین و رفت سر جاش رو تنه ی درخت نشست..این که وقت چی بود من نمیدونستم... نه این دختر فالگیر رو میشناختم درست حسابی؛ نه اون یارو مرتیکه رو که هر شب که در و باز میکنم ازم میپرسه چطور بود و من برا اینکه حالشو بگیرم میگم معرکه..نمیدونم به این مرتیکه ی پپه ی دست به تنبون چه ربطی داره که چطور بود..اصلن چی چطور بود؟ والا اگه منم بدونم...شب به شب سرمو میندازم پایین میرم خونه ی این توله سگ، ترتیب زنش و میدم و بدون این که دست به چیز دیگه ای بزنم از خونه ش میام بیرون ..به قرآن فقط همین ..شماها ازش بپرسین یه شاهی ازش گرفتم تا حالا ؟چیزی از خونه ش کم شده ؟هیزی کردم؟ دزدی کردم؟ پس چیه هرشب هرشب وایمیسه پشت در که من باید قیافه نکبت شو تحمل کنم و بگم عالی؟ ترتیب زنشو میدم ناراحته؟..خب بیاد خودش اینکارو بکنه ببینم میتونه.. د آخه اگه خایه شو داشت که اینهمه وقت یه کاری میکرد و نمیرفت بشینه تو پارک روبروی اون دختر فالگیره و منتظر بمونه کار من تموم بشه و بعد بره خونه...هان ؟ بد میگم؟ گیریم بدم بگم به شماها چه ربطی داره آخه توله سگا؟ هرچی که هست بین من و اون یارو و زنش و اون لباس خواب صورتی و این چاقوه. که این آخری به درد من نمیخوره و همین امشب که یارو خواست با من دست بده میذارم کف دست ش ببینم باهاش چیکار میکنه .شماها هم بزنین به چاک پفیوزا ....یارو رو زنش غیرت داره و اینو همه میدونن .. اگه شماها رو ببینه درو باز نمیکنه بره تو خونه ..من فردا شب با یه لباس خواب سبز میرم سراغ زنه و تمام ماجرا رو میفهمم و و میام همه چی و براتون راست و حسینی میگم ..پس خواهشن هررری..تمام.
کروبی
چاقو رو گذاشتم کف دست دختر فالگیری که هرشب توی پارک ، روی اون تنه ی شکسته درخت پشت به پنجره اتاق خواب ما می شست ...سرشو بلند کرد... گفتم وقتشه ...چشماش برق زد :دسته اش عجب صورتیه خوشرنگیه! ..نمیخواستم جوابشو بدم اما خب اون باید میدونست:رنگ لباس خوابمه. میدونی با چه بدبختی این رنگیشو پیدا کردم؟...اینو نمیخواست بدونه.سرش و انداخت پایین و دیگه بهم محل سگم نذاشت. به جهنم... نمیدونم به دختر فالگیره راست گفتم که وقتشه یا نه..اما دیگه حوصله ی بازی و نداشتم... خسته بودم..راسشو بخواین الانم خسته م وحسابی خوابم میاد و نمیتونم بشینم برا شماها تعریف کنم که اصن وقته چی بود و چاقو برا چی و چرا رفیق اون یارو خیکیه شدم(یارو خیکیه رو که شوهرم براتون گفته ، نگفته؟).. که چرا شوهرمو گذاشتم کنار و این بازی و راه انداختم... که دختر فالگیره این وسط چیکاره س...که چرا دلم میخواست رنگ دسته ی چاقویی که خریدم و گذاشتم کف دست فالگیره که بده به شوهرم و بفرستتش سراغ من حتمن باید رنگ لباس خواب صورتی ای باشه که اون یارو خیکیه بهم کادو داده....که چرا ...اووووووووووووووف عمرن..... حتا اگه حوصله شم داشتم براتون تعریف نمیکردم که هم به شماها مربوط نیست هم من قصه گوی خوبی نیستم و وقتی بخوام چیزی و تعریف کنم می رینم به کل ماجرا و حال همه رو بهم میزنم ... پس جون مادرتون انقدر گیر ندین بهم...کاسه کوزه تونو جمع کنین و بزنین به چاک که از من چیزی نمیماسه...کار من فقط اینه که برم لباس خواب صورتیمو که اون یارو خیکیه بهم داده(حالتونو بهم زدم از بس این جمله رو تکرار کردم نه؟گفتم که من حرف زدن بلد نیستم.. نگفتم؟)بپوشم و منتظر شوهرم باشم تا بیاد و با اون چاقوی دسته صورتی(باز حالتون به هم خورد؟..به درک )ترتیبمو بده و خلاصم کنه ..اما یه مشکلی اینجا هست و داره آخره قصه رو به گه میکشه و اونم شماهایین که اگه چشم شوهرم بهتون بیفته عمرن اون در صاب مرده رو باز کنه و بیاد سراغم ...شوهرم خیلی غیرت داره( اینودیگه خودتون فهمیدین که؟)...دوست نداره غیر از خودش و اون یارو خیکیه کسی من و تو لباس خواب صورتیم(ها ها)ببینه...پس گورتونو گم کنین توله سگا..من و شوهرم یه عالمه کار داریم...هررررررریییییی ..تمام.
میر حسین
دختر فالگیری که هرشب روبروی من رو تنه ی شکسته ی درخت میشست ، آروم از جاش بلند شد اومد طرفم دستم و گرفت و گفت وقتشه! .. دستاش داغ بود و مرطوب .خوشم اومد. دوست داشتم همون جا بشینم و دستاش تو دستم باشه و به چشماش (ای لامصب اون چشماش) که مدام میچرخید زل بزنم...گفت برو..نگاه کردم دیدم چراغ اتاق خاموش شد. راست میگفت وقتش بود.گفتم برمیگردم.. دستم و از دستش خلاص کردم. دیگه یخ کرده بود و من از هیچی اندازه دست سرد مرطوب بدم نمیاد..کلید تو جیبم بود اما گفتم بیخیال الان خودش در و باز میکنه.. منتظر موندم. در و باز کرد، بوی عطر حال به همزن زنمو می داد. گفتم چطور بود؟ گفت معرکه. چشمک زد.میدونست میدونم و منتظر بود چیزی بگم ..مرتیکه ی قرمساق دو برابر طول و عرض من و داشت.. با خودم گفتم گور باباش . دستمو بردم جلو..دست دادیم ..عجب دستایی داشت پدر سگ، داغ داغ.. رفت. پله هارو دو تا یکی کردم. دختر فالگیر راست میگفت وقتش بود..زنم نه هیکلی داشت که بترسونتم نه دستایی که داغ باشه و منصرفم کنه... راحت میتونستم دخلشو بیارم ..پشت در چاقو رو در اوردم ..اما صبر کنین ببینم یه چیزی : شما ها اینجا چیکار میکنین ؟ چیه دنبال من راه افتادین و دارین هولم میدین جلو که یالا باقیشو بگو ....من داستانو دارم برا خودم میگم کس کشا، به شماها چه که راه میوفتین سرتونو میکنین تو زندگی مردم؟ فکر میکنین نفهمیدم که بهم گفتین بیغیرت بی عرضه ..راسشو بخواین به تخمم نیست که شماها چی میگین.. اگه آدم بودین که نمی شستین کس و شعرایی و که من سر هم میکنم بخونین.حالام میخواین ببینین آخرش چیکار میکنم،آره؟ که میکشمش یا نه؟..کور خوندین.اگه بخوام بکشمش هم یه وقتی این کارو میکنم که هیچ کدوم شما مادر قحبه ها این دور و بر نباشین ... دیگه دستتونو خوندم تخم سگا .. میدونم منتظرین درو باز کنم و زنمو با اون لباس خواب صورتیه خوشگلش که همین یارو برا روز زن بهش کادو داده دید بزنین و آب دهنتون راه بیوفته .... من غیرت دارم...بزنین به چاک دیوثا...هررررری...تمام . پ.ن:امروز انقدر که دلم اون لباس خواب صورتی پشت ویترین و خواست.
← صفحه بعد
نظرات ()